![]() |
![]() |
|
| یه وجب اون ور تر |
|
یه روز خروسی فکر کرد که سهمش از این دنیا چیه؟؟برای همین راه افتاد که بره و از خدا بپرسه . توی راه به مورچه ایی برخورد مورچه گفت: خوب کجا به این عجله؟؟و خروس جواب داد: دارم میرم سهممو از خدا بگیرم!! مورچه کمی تعجب کرد و ادامه داد: میشه منم باهات بیام؟؟و راه افتادن پس از مدتی به روباهی رسیدن روباه خنده ایی سر داد و گفت : کجا به این سرعت ؟؟ مورچه و خروس جواب دادن:داریم میریم سهممونو از خدا بگیریم روباه ناله ایی سر داد و گفت:میدونین من کی ام؟؟ خروس و مورچه با تعجب گفتند: معلومه که نه!! روباه همان طور که مینالید گفت : من روباه شازده کوچولو ام برای این که دنبالش بگردم از کتاب اومدم بیرون اما نشد شما شازده کوچولو رو میشناسین؟؟خروس به نشانه ی منفی سرش رو تکون داد اما مورچه گفت: بله من کتابشو تا حالا ۱۰۰۰ بار خوندم .روباه اضافه کرد:میشه منم باهاتون بیام؟؟ و اینجوری شد که سه تایی رفتند دنبال سهمشون از خدا
وقتی رسیدن اول خروس پرید بالای یه تکه ابر و غیب شد بعد مدتی برگشت مورچه و روباه پرسین: خدا بهت چی گفت و چی داد؟؟ خروس با خوشحالی گفت : خدا به من صبح رو داد روباه پوزخندی زد . گفت: فقط همین؟؟ خروس گفت: خدا گفت توی صبح چیزایی هست که فقط کسانی که زود بیدار میشین میتونن ببینن مورچه رفت...بعد مدتی برگشت. روباه و خروس پرسیدن خدا بهت چی داد مورچه گفت: خدا به من کار رو داد روباه دوباره خندید و گفت: کار؟؟ مورچه ادامه داد: مگه کمه؟؟ به بعضی ها اینم نمیرسه روباه رفت هر چه منتظر شدن نیومد خبر رسید که روباه برگشته تو کتای پیش شازده کوچولوش خروس و مورچه حرکت کردن توی راه امهایی رو دیدن که هلاک بودن و دنبال سهمشون از خدا و دنیا میگشتن خروس و مورچه راه رو بهشون نشون دادن اما اونا ندیدن حالا دنیا پر بود از ادمهایی که بی هدف و سرگردون دنبال سهمشون بودن راستی سهم من و تو از این دنیا چیه؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:49 توسط الناز |
|
|
بابا خفه شدم از بس این امتحان نهایی رو مثل غول واسم ترسیم کردن چپ و راست که میری همه میگن :واااااااااااااااااااااای امسال امتحان نهایی داری؟؟؟؟ خیلی سخته !!! واسه کنکور خیلی مهمه .توام که مثلا دوست داری دندانپزشکی بخونی برا دانشگات خیلی مهمه و به دردت میخوره ..الناز درس بخون ( حالا من به اصرار مامانم رفتن تجربی البته بابام هم نذاشت اون رشتهای که میخواستم بخونم پس دوست داشتنی در کار نیست )
باور نمیکنین دارم میمیرم شبا تا نزدیک صبح درس میخونم دیگه دارم خسته میشم اما همش یه ماهه دیگه تموم میشه واسه همیشه همه اونایی که امسال امتحانات مهم دارن موفق باشن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:9 توسط الناز |
|
|
سلام
وای خدا من برگشتم بعد تقریبا ۴ ماه چه قدر دلم تنگ شده بود واسه همه چیز این وبلاگ منتظرم باشین!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:47 توسط الناز |
|
|
به دلایلی که دوست ندارم بگم این وبلاگ تعطیل میشه از همه دوستان که تا حالا لطف کردن و اومدن سر زدن ممنونم
این وبلاگ تعطیل شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 1:38 توسط الناز |
|
|
دلم بدجور گرفته بود دیگه حالم داره به هم میخوره اصلا نمیفهم یا شایدم از اول نفهم بودم و خودم خبر نداشتم دلم به اندازه وسعتش تنگه.فکر نمیکنم دلتنگ کسی باشم ...نه...میدونم که نیستم .حداقل خودمو خیلی خوب میشناسم میدونم که ادمی نیستم که دلم واسه چیزی تنگ بشه (چیزی یا کسی فرق نداره) . از وقتی که شبا برف میاد میشینم پای پنجره به رقص تند برف و زوزه ی باد گوش میدم شاید قشنگترین رقص و اهنگ دنیا رو دارم گوش میدم. اصلا دیگه از کلمه ی میخوام یا کلا دلم میخواد حالم به هم میخوره یعنی اگه دلت میخواد پس تو این وسط چه غلطی میکنی؟؟ یعنی خودت نمیخوای؟؟فقط دلت میخواد؟؟ چیزی رو هم که دل میخواد به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره چه برسه به خواستن و داشتن. دل من یه چیز میخواد حقارت ...اره حقارت ...نه برای خودم چون من هیچ وقت حقیر نمیشم چون ادمی نیستم که به چرت وپرت یه مشت ادم نفهم تر از خودم اهمیت بدم و از اونجایی که چیزی که دل بخواد به درد نمیخوره پس حقارت هم به درد نمیخوره. دلم میخواد دوست داشته باشم اما چیزی که دل بخواد به درد نمیخوره .توی زندگیم به کسی وابسته نبودم ...میدونم که نبودم چون خودمو خیلی خوب میشناسم حتی همین الان که مثلا ۱۷ ـ ۱۸ سالم شده و هنوزم که هنوزه عین این بچه لوسا بغل مامان جونم میخوابم حتی به مامانم هم وابسته نیستم ( شاید در این یه مورد باشم) وابستگی رو بذار دره کوزه ابشو بخور نمیدونم شاید به درد تو خورد.
به این فکر میکردم که اگه بشه شاید...یه زمانی...یه جایی....یه کسی....منتظر باشه دوست داری اون یه نفر کی باشه؟؟؟ ( لابد همه اول میگن عشقم ولی خودمونیم چه مسخره و خنده دار ) من دوست ندارم کسی منتظر باشه همه باید حرکت کنن در مسیر زندگی یا خلاف مسیر زندگی فرق نداره . کسی که ایستاده ارزش توقف تورو نداره . پس حرکت کن در مسیر زندگی یا خلاف مسیر زندگی فرق نداره مثل من که دارم حرکت میکنم ...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:41 توسط الناز |
|
|
نمیدونم شاید این اخرین حرفهایی باشه که اینجا میزنم.اخرین نامه ام رو اینجا برات مینویسم که همیشه در دسترست باشه
حالم به هم میخوره از همه اون ادمهایی که مثلا پرچم اسلام رو به دوش میکشن و پشت اون پرچم هرغلطی که بخوان میکنن.میدونین خیلی سخته که بدونی طرفت داری چه غلطی میکنه و تو راست راست بشینی منتظر یه معجزه که اون خودش بگه و از همه جالبتر اینه که تو هم مثل ادمهای احمق و نفهم باور کنی که اون چه قدر پاکه .حرف خانواده ات رو هم بگی به درک اونا که خبر ندارن چه عشق پاکی وجود داره بین ما.من از التماس کردن متنفرم اما این چند وقته این کارو کردم که جدی جدی حالم از خودم به هم خورد ولی یه چیزی رو خوب فهمیدم این که یه تیکه کثافت نصیب سگ و کفتار میشه پس بهتره اینجوری بگیم سگ کوچولو خوب از این کثافت استفاده کن شاید این کثافت اونقدر بزرگ شد که تو گلوت گیر کرد و خفه شدی.سگی که خیلی پارس میکنه هیچ غلطی نمیتونه بکنه . فقط محض اینکه بگه ما هم هستیم شروع میکنه به پارس کردن الکی . و باید بازم بگم که به نظرم از اونایی که خیلی زرنگن و احمقانه خودشونو لو میدن میتونی یاد بگیری که خودتو لو ندیدی اینو دارم میگم که اگه دفعه بعدی خواستی چرت و پرت تحویل یکی بدی یاد بگیری مثل ادمهایی احمق و بیظرفیت چشمت دنبال چند نفر دیگه نباشه که طرفت بفهمه و تو هم بگی من؟؟ اصلا مگه به من میاد؟ بعد با خونسردی تمام ماجرا تموم بشه گاو و الاغ و اردک پیوندتان مبارک ما که رفتیم اما تو موندی و اون به اصطلاح دوستان که خودتم خوب میدونی که میدونم دارین چه غلطی میکنین اما اما به یک دلیل اصلا برام مهم نیست و اون دلیل اینه که یه تیکه کثافت نصیب سگ وکفتار میشه تقدیم میکنم به تو کثافت کوچولو با تمام نفرتم امضا: الناز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:55 توسط الناز |
|
|
از مدرسه که دل ای دل برمیگشتم زودتر از همیشه از دوستم جدا شدم یه جورایی انگار میدونستم که قراره اون روز یه روز خاص باشه.نرسیده به دم در خونه تمام ورقه هام از گلاسورم افتاد زمین.نشستم که جمع کنم دیدم یه دستی داره کمکم میکنه سرم رو که بلند کردم وای خدا چی میدیدم دوتا چشم سبز زمردی که توی قاب مژه های بلند حبس شده بودن.قشنگترین لبخند دنیا رو زد . گفت دفعه ی بعد حواست باشه که توی جوب نیافتن. بی اختیار زیر لب گفتم چشم اخه من و چشم گفتن یه جورایی محال یا بهتر بگم خواب و خیال.
ازش تشکر کردم و بلند شدم.گفت فکر کنم مانتوت خاکی باشه تمیزش کن. یه نگاه به سر تا پام انداخت و برگشت که بره اما دوباره نگام کرد و گفت ببینم ... مکسی کرد و ادامه داد: الناز داری میری خونه وقتی مامان اومد بگو من شب نمیام خونه. صدا زدم ایمان شب یه زنگ خونه بزنم شاید مامان کارت داشته باشه و باید بگم هر کسی فکر کرده من طرف پسر جماعت میرم خیلی بیخود فکر کرده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:31 توسط الناز |
|
|
تا حالا شده دلت به اندازه ی تمام دنیا بگیره و تو بدونی مرهمش فقط یک چیزیه که بدستت نمیاد؟؟؟
من که اره دلتنگم به اندازه تمام دنیا اما مرهمش رو نمیخوام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:19 توسط الناز |
|
|
داشتم فکر میکردم مردم چه قدر احمقن نمونه بارزش این دوستای خودم. من نمیدونم اخه چرا گیر سه پیچ میدی به طرفت؟؟ داشتم با دوستم حرف میزدم شاید بعد ۲ ماه توی این۲ ماه ۳ بار خودکشی نا موفق داشته کلی باهاش حرف زدم پا به پای هم گریه کردیم و یاد گذشته ها دلم میخواست کنارش بودم و کمکش میکردم .اما نشد پارسال چند بار با پسره حرف زدم ادم بدی نبود وقتی کانال رو عوض کردم به ترکی حسابی تحویل گرفت همش میگفت الی جون منم گفتم من اسمم الناز نه الی جون مامانم بهم نمیگه الی که تو میگی
حالا این هیچی المیرا رو که یادتونه ؟؟( قدیمی های وب من میشناشنش) مثل چی پشیمون شده از نامزدیش میگه ما به درد هم نمیخوریم افسوس که دیره و باباش اجازه نمیده جدا بشه یه نصیحت اگه میخواین بپرین تو چاه عمق چاه رو هم در نظر بگیرین |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 22:47 توسط الناز |
|
|
تصور کن ...اره توروخدا تصور کن یه روز بارونی که هوا سرده تو با اونی که دوستش داری قدم میزنی!!هر دوتاتون زیر یه چتر و دارین فکر میکنید از کجا شروع کنید که به تظرتون بهتر باشه.یه هوو طرفت بر میگرده بهت میگه : عزیزم سردته؟؟ میخوای من کاپشنمو بهت بدم؟؟ ( به احتمال زیاد شما الان ذوق مرگ شدین)
اما من میگم تازه تو شانس بیاری طرفت اینو بهت نگه: عزیزم سردت نیست؟؟میشه کاپشنتو بدی به من؟؟ ( که بازم شانس بیاری طرفت باپرویی تمام برنگرده کاپشنتو در بیارو و تن خودش بکنه) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 16:56 توسط الناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاید یه زمانی که اون قدر بزرگ بشی که جز خودت بقیه رو هم ببینی
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 دی 1386 آذر 1386 |
| پیوندها |
|
ساحره ی پورتوبلو (آذين) آنجا که پیاده رو پایان می یابد...(بهاره) دنیای سه بعدی (اميروو) |
|
RSS
|